
مشهد
سال یکهزار و سیصدو هشتاد
پانزدهم خرداد ماه
یکی از خیابان های شلوغ پایین شهر .
ساعت یازده صبح
...
زن در حالیکه سعی می کند صورتش را کاملا با چادر بپوشاند کنار خیابان ایستاده است .
ماشین پیکان سبز رنگ بوق می زند و توقف می کند .
زن مسیرش را می گوید .
مرد با لبخند زن را دعوت به نشستن می کند .
صدای یک خواننده قدیمی از پخش ماشین به گوش می رسد .
( می خوام امشب بغل اون یکی باشم حالیته ؟)
مرد از آینه خیره چشمان زن را می نگرد .
زن نگاهش را می دزدد .
مرد شروع به حرف زدن می کند .
- اون چادر بد مصبو بکش پایین تر بذار روئیتت کنیم ... از قدیم گفتن یک نظر حلاله خوشگله .
زن سرخ می شود و صورتش را بیشتر در زیر چادر پنهان می کند .
- نگه دارین آقا پیاده می شم .
- کجا با ای عجله ؟ جلوی لوطی و ملق بازی ... واسه ما ناز نیار ... ما گرگ بارون دیده یم .
زن خودش را دستگیره می چسباند و سعی می کند رد را باز کند .
مرد به عقب بر می گردد و زن را به سمت خود می کشد .
- ولش کن درو زنیکه جنده ...
مرد پای خود را روی پدال ترمز می فشارد و زن هراسان خود را از ماشین به بیرون پرت می کند .
ماشین با سرعت دور می شود و زن گریان اندام درد آلودش را از زمین بلند می کند .
...
همانروز ساعت یک بعد از ظهر .
خانه زن .
مرد به چشمان همسرش نگاه می کند و چای را قورت می دهد .
زن سعی می کند چشمان خود را از نگاه شوهرش مخفی کند .
- بفرماین جلو .
زن سفره را پهن می کند و ظرف غذا را جلوی مردش می نهد .
- چره چشمات قرمزه ؟
زن چیزی بروز نمی دهد .
مرد اصرار می کند و زن در میان گریه جریان آن روز را برای همسرش عنوان می کند .
و از تمام جمله های زن این جمله چندین بار در گوش مرد زنگ می زند .
( ای محله همه زناش فاسدن سعید آقا )
صورت مرد به سرخی می گراید .
قطره های درشت عرق از شقیقه هایش می چکد .
دستانش می لرزد و چشمانش قرمز می شود .
...
ساعت پنج بعد از ظهر .
همان خیابان شلوغ .
مرد با موتور در کنار خیابان می ایستد .
عرق سردی بر تنش نشسته است .
به کنار خیابان نگاه می کند .
یک دختر حدود بیست ساله منتظر ماشین ایستاده است .
آرایش تند دختر نظر مرد را جلب می کند .
مرد جلوی دختر ترمز می زند و دختر بدون هیچ حرفی بر ترک موتور سوار می شود .
مرد به سمت خانه متروکه پدری خود حرکت می کند .
...
ساعت شش بعد از ظهر .
خانه نیمه متروکه در جنوب شهر مشهد .
دختر چادرش را بر زمین می اندازد .
- جای بهتری نبود ؟
مرد با چشمان سرخ به دختر می نگرد .
- چن سالته تو ؟
- بتوچه ... تو بیا کارته بکن ... اولم باید پول بدی ... سه هزار تومن ... و گرنه جیغ مزنم .
مرد سه اسکناس چروک خورده هزار تومانی به دختر می دهد .
دختر لبخند می زند و شلوارش را پایین می کشد .
- هم رو زمین بخوابم ؟
مرد سرش را تکان می دهد .
دختر به پشت روی زمین دراز می کشد و به مرد نگاه می کند .
- نمخوای بکنی ؟
مرد کمر بندش را باز می کند و نگاهش بر روسری دختر که دور گردنش پیچیده شده خیره می ماند .
مرد بر روی دختر می خوابد .
دختر پاهایش را باز می کند .
مرد روسری دختر را در دستانش می گیرد و آرام به دو طرف می کشد .
دختر با چشمان هراسان به صورت مرد نگاه می کند :
- چرا فرو نمکنی؟ روسریمه ول کن .
مرد با سر به صورت دختر می کوبد و رو سری دختر را به شدت می کشد .
صورت دختر سرخ می شود و ورم می کند .
اندام دختر در زیر مرد شدیدا تقلا می کند .
مرد دو بار پیاپی با صورت به بینی دختر می کوبد و گره روسری دور گردن دختر محکم تر و محکم تر می شود .
صورت دختر سیاه می شود .
مرد روی سینه او می نشیند و روسری را گره می زند .
زبان دختر از میان لبهایش به بیرون می زند و چشمان او خیره به مرد ثابت می ماند .
مرد می ایستد و پای راستش را بر گردن دختر گذاشتد و با تمام نیرو می فشارد .
گردن دختر می شکند .
مرد کمر بندش را می بندد .
قطره های درشت عرق تمام صورت و بدن مرد را می پوشاند .
مرد چادر دختر را پهن می کند و دختر را به روی آن می کشد .
چند لحظه بعد اندام دختر فشرده در میان چادر محو می شود و گره های محکم مرد بر چادر می نشیند .
مرد روی صندلی می نشیند و عرق خود را می زداید .
- همتنه مکشم .
....
ساعت یک نیمه شب .
موتور آرام در کنار خیابان می ایستد .
مرد از گاری متصل به موتور یک بسته سنگین را کشان کشان به زمین می اندازد و در کنار زباله ها جای می دهد .
بسته شبیه یک چادر بسته بندی شده است .
از زیر چادر انگشتان پای دختر به راحتی مشهود است .
مرد به خانه بر می گردد .
....
مرد تصمیم به پاکسازی می گیرد .
چند هفته می گذرد .
مرد بیست و یک زن هر جایی را به قتل می رساند .
هر چند شب در یک نقطه شهر یک بسته حاوی جسد یک زن کشف می شود .
جسد ها به نحو چندش آوری مچاله شده و بسته بندی شده اند .
...
یک هفته بعد از آخرین قتل مرد بازداشت می شود .
سعید حنایی اعتراف می کند .
- هدف من پاکسازی شهر از زنان هرجایی بود .
طناب دار سعید را خاموش می کند .
***
سعید حنایی نمی دانست شهر مشهد ( کلان شهر مذهبی ) یکی از صادر کنندگان عمده زن به کشورهای پاکستان و کشورهای خلیج نشین است .
نمی دانست چند سال بعد از مرگش زنان هر جایی جواز کسب دریافت می کنند .
نمی دانست شمال شهر چه خبر است .
نمی دانست کسی از ایدز واهمه ندارد .
نمی دانست پول درآوردن سخت است .
و نمی دانست شهوت این چیزها حالیش نمی شود .
اگر می دانست ...
با تشکر از سایت http://hotman.blogsky.com/ و علیرضای عزیز