گفت : لا مگر من خر هستم ؟ این را در سیستم SI گفتم .
گفتم : ...... نه چیزی نگفتم .فقط آب دهانی قورت دادم و به دنبال مفری برای خود بودمی. که دیدم ابن شنبول گفت :
همین مایه بدبختی من است.
گفتم از چه روی؟
گفت: زمانی که تنها 18 بهار از عمرم می گذشت بنت حاج مرتضی قنواتی را به نکاحم درآوردند.
به حجله در شدم .
دشداشه به دندان گرفتم تا مزاحمتی ایجاد نگردد.
همچنان که به کار وارد گشتم پس از اندک مدتی بحر احمر را مشاهده کردم.
با خوداندیشیدم این امری عادی باشد و به او گفتم.
گفت :
بحر احمر بلی عادی باشد و لکن بی هوشی و سنگکوب لا.
ادامه داد:
سریعآ نوعروس را از حجله به دارالاطبای اجانب بردم.پس از دمیدن سپیده صبح ، طبیبی حاذق ، "جان کینز" نام به نزدم آمده فرمود:
Oh!!!! My god…… sheat!!! Fuck you…. Are you creazy?????????
گفتم از چه روی چنین گویی؟
ناگهان طبیب از شدت خشم برافروخت و به زبان فارسی فرمود:
" ده مادر قحبه!! زدی دختر مردمو کشتی !!! مگه مریضی آخه؟؟؟ بابا یه خورده ظرافت.... یه خورده لطافت.... نمیتونی ببرش!!!!!"
سپس نبردی سهمگین بین عشیره ما و قنواتی ها درگرفت. و من از عشیره خود نیز طرد شدم.
ولی آوازه فتح الفتوح من از مشرق زمین تا دروازه های چین و از سوی دگر تا روم و قسطنطنیه رسیده بود.و دگر از هیچ امتی برایم همسری یافت نمی شد.
سالها بعد آمپر کف ما باز به اوج رسید و صدای Alarm ازآن برخاست.
و مجدد به فکر تجدید فراش افتادیم.
در مدینه ناصری بیوه ای دیدم زیبا روی و او را پسند نمودم.
با هم در کافی شاپ ساحل آبی نامی در سواحل شط کارون قرار نهادیم، مخ را در سه سوت ترید کرده و امان نداده همانجا با وی نکاح جاری کردیم.
شب حجله ای دیگر پیش آمد......!!!!!!!
از قضای ذات عربی خود دشداشه به دندان گزیده و به حجله شدم و همان اتفاق روی داد ...
از برکات ادعیه و اوراد ( ورد ها) ی دوستان و رحم باری تعالی و به یمن وجود شعبه ای از حوره الجاسب ، اطبایی ماهر و چیره دست اورا که از ناحیه رحم به شدت منهدم شده بود ؛ ترمیم نموده و سالم گشت.
ولی از من شکایت به دارالعداله برد.
و قاضی القضات (مدظله العالی) نرا به پرداخت دیه کامل و تبعید به این ناحیه محکوم نمود.
بدینسان بود که من در ندینه ال....... سکنی گزیدم.
منتظر خاطرات بعدی من از ابن شنبول العرب باشید. نظر بدین خوشحال میشم |