ایران و ما
  
 
 
آبان 1384
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
 
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 30 شهریور ماه سال 1383
ابن شنبول و چز

سالها من و دل ساکن کوئی بودیمساکن کوی عربده جوئی بودیم

                                                 استاد وحشی بافقی

در این کوی هر شب صدای عربده های مستانه خلق دلپریش به گوش بشر متجدد و به گوش ما همی رسیدی و دل را خراشی عمیق میداد.

لیلیه من هذه لیالی:

پاسی از شب میگذشت و من که برای مصاحبت با ابن الشنبول پیش او شده بودم و مشغول بحث پیرامون مسائل جاریه مملکتی و حکومتی و فلسفی از نوع ثقیل بودیم.به ناگاه صدای عربده باز هم برخواست ولی اندک تفاوتی با سایر انواع عربده های کوی ما داشت.

القصه؛

در MAIATE استاد ( ابن شنبول ) به بیرون خانه روان شدیم تا بمنظور بسخره گرفتن این عربده کش تازه کار خود نیز بعد از بحثهای خسته کننده فلسفی و پس از فکس راهنمایی ها و اصلاحات به نتیجه رسیده دربحثها به سران مملکتی و حکومتی ، خنده ای بر لب نشانیم.

مقابل سرای دنیوی ما خانه ای ودر حقیقت مزبله ای وجود داشت که خلق الله برای دفع بهداشتی زباله از آن بهره می جستند.

در رکاب استاد به طرف صدا همی رفتیم ؛ خوب که گوش فرا دادیم مشاهده نمودیم که از خرابه است .

زمانی که بدانجا رسیدیم صدای عربده های آن خراباتی در میان صدای مزحکه و خنده دلقکانه ما گم گشت.

شخص عربه کش طلبه ای از طلاب حوزه الجاسب بود که بعلت امتحانات ثقیل ، مقادیری بس فراوان چز ( تریاک ) استعمال نموده و بعلت یبوست و سفتی مزاج و البته بجهت جلوگیری از انگشت  نما شدن در میان سایر طلاب حاضر در شباهنگام فرصت را مغتنم دیده ، برای رفع حاجت به خرابه آمده بود. ولیکن از بخت بد او چون چیزی شبیه به سیم بر در آن مکان مخوف یافت نمیشد ، لکن آن تکه pipi  عطراگین همچون میلگرد پولادین در ماتحت طلبه مانده بود و خیال رجعت به هیچ سویی نداشت.

 

نتیجه اخلاقی :

شهرداریها و مسئولان حکومتی باید در مستراح های عمومی علاوه بر  آفتابه های مسین یک فقره سیم بر آمریکایی مرغوب به سیستم توالت ATTACH  کنند.

 

نتیجه اجتماعی:

استخدام از یکی از طلاب حوزه الجاسب جویای کار  بمنظور تیز نمودن مرتب و بموقع سیم بر.

 

نتیجه فلسفی :

فیلسوف بزرگ ابن شنبول می فرماید :

 گر نکته دان عشقی  تا توانی دلی بدست آور     نون تو چز نیست



نظرات شما لحاظ میشود 


 
شنبه 28 شهریور ماه سال 1383
عمله افغانی

       به بهانه قتل و آزار و شکنجه کودکان در پاکدشت ورامین که پس از یک سال و اندی مسوولان بخود آمده ولی حکایت این کفتارها و شغالها همچنان پابرجاست و نیاز به برنامه و اندیشیدن درست از  سطوح بالای مملکتی گرفته تا عوام دارد.

به امید تفکری مفید تر...

به نقل از بهزاد افغانی عمله جویای کار در میادین شهر:

 

توجه:

4 تن از این کودکان افغانی بودند.

لطفا با لهجه افغانی تلاوت نمایید .  متشکرم

 

القصه...

یک روزی در یک میدان ایستاده کرده بودم...

و به انتظار شغلی مانده...

به ناگاه از آنسوی مییدان حاج آقائی پدیدار شد.

به نزدم آمد.

گفت:افغان ...

گفتم : ها...

گفت: کندن میتانی ؟

گفتم : ها ! میتانم .

گفت : ترک بایسیکل  سوار شو .

سوار گشتم ..... و به همراه حاج آقا به مرغزاری سراسر درخت و گلهای زیبا رسیدیم.!!!

حاج آقا پیاده گشته و رو به من فرمود :

افغان...!!!

گفتم : ها !

گفت : کندن کن!

گفتم : حااج آقا یک بیلی ، کلنگی ، .... چیزی بده تا کنده کنم .

گفت :افغان ! تنبانت کنده کن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم : حاج آقا  ! ناموست ؛ شرفت چه گشته ؟

گفت :کتک خورده کنده کنی یا بی کتک ؟

تنبان از پایم به در کرده و مرا نمود ......!!!!!!!!!!!!!

همی عقب میرفت و همی جلو می آمد. مرا نیز درد بسیار حاصل شد.

گفتم : PLZ در کش تا بادی رها سازم ...

در کشید....

درکشیدن همان و گریختن من نیز همان !

پس از این واقعه از خیر شغل در ایران بگذشته پروگرام سفر را درست کردم. و به افغانستان هجرت نمودم.

 

نتیجه اخلاقی :

همان به که جلوی طالبها کنده کنم ! ازیراک آنان حداقل همسرزمین من باشند.

نتیجه فلسفی :

مرغزار درخت و باغبان هم دارد.


 
پنجشنبه 26 شهریور ماه سال 1383
داستان ابن شنبول قسمت آخر

گفت : لا مگر من خر هستم ؟ این را در سیستم SI  گفتم .

گفتم : ...... نه چیزی نگفتم .فقط آب دهانی قورت دادم و به دنبال مفری برای خود بودمی. که دیدم ابن شنبول گفت :

همین مایه بدبختی من است.

گفتم از چه روی؟

گفت: زمانی که تنها 18 بهار از عمرم می گذشت بنت حاج مرتضی قنواتی را به نکاحم درآوردند.

به حجله در شدم .

دشداشه به دندان گرفتم تا مزاحمتی ایجاد نگردد.

همچنان که به کار وارد گشتم پس از اندک مدتی بحر احمر را مشاهده کردم.

 

با خوداندیشیدم این امری عادی باشد و به او گفتم.

گفت :

بحر احمر بلی عادی باشد و لکن بی هوشی و سنگکوب لا.

ادامه داد:

سریعآ نوعروس را از حجله به دارالاطبای اجانب بردم.پس از دمیدن سپیده صبح ، طبیبی حاذق ، "جان کینز" نام به نزدم آمده فرمود:

Oh!!!! My god…… sheat!!! Fuck you…. Are you creazy?????????

گفتم از چه روی چنین گویی؟

ناگهان طبیب از شدت خشم برافروخت و به زبان فارسی فرمود:

" ده مادر قحبه!! زدی دختر مردمو کشتی !!! مگه مریضی آخه؟؟؟ بابا یه خورده ظرافت.... یه خورده لطافت.... نمیتونی ببرش!!!!!"

سپس نبردی سهمگین بین عشیره ما و قنواتی ها درگرفت. و من از عشیره خود نیز طرد شدم.

ولی آوازه فتح الفتوح من از مشرق زمین تا دروازه های چین و از سوی دگر تا روم و قسطنطنیه رسیده بود.و دگر از هیچ امتی برایم همسری یافت نمی شد.

سالها بعد آمپر کف ما باز به اوج رسید و صدای Alarm ازآن برخاست.

و مجدد به فکر تجدید فراش افتادیم.

در مدینه ناصری بیوه ای دیدم زیبا روی و او را پسند نمودم.

با هم در کافی شاپ ساحل آبی نامی در سواحل شط کارون قرار نهادیم، مخ را در سه سوت ترید کرده و امان نداده همانجا با وی نکاح جاری کردیم.

شب حجله ای دیگر پیش آمد......!!!!!!!

از قضای ذات عربی خود دشداشه به دندان گزیده و به حجله شدم و همان اتفاق روی داد ...

از برکات ادعیه و اوراد ( ورد ها) ی دوستان و رحم باری تعالی و به یمن وجود شعبه ای از حوره الجاسب ، اطبایی ماهر و چیره دست اورا که از ناحیه رحم به شدت منهدم شده بود ؛ ترمیم نموده و سالم گشت.

ولی از من شکایت به دارالعداله برد.

و قاضی القضات (مدظله العالی) نرا به پرداخت دیه کامل و تبعید به این ناحیه محکوم نمود.

بدینسان بود که من در ندینه ال....... سکنی گزیدم.

منتظر خاطرات بعدی من از ابن شنبول العرب باشید.
نظر بدین خوشحال میشم


   1      2      3      4      5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 173215


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها