نشسته ایی و نگاهم نمیکنی بانو
حذر از آتش آهم نمیکنی بانو
تمتم روح مرا بر تو مبتلا کردند
نمیکشی و دواهم نمیکنی بانو
دروغ هم شده بگو که می آیی!
چرا تو چشم به راهم نمیکنی بانو ؟
و باز سکوت و بیگانه در مقابل من
نشسته ای و نگاخم نمیکنی بانو... سیامک میرزاده |